- تا عصر برمى گردم ، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجير بياورم .
- خدا به همراه ، مواظب خودتان باشيد!
عزير، پشت سر چارپايش كه دو سبد خالى از دو سويش آويزان بود پياده راه مى رفت . باغ قدرى از شهر دور بود اما او خوشتر مى داشت كه راه را پياده طى كند. چوبدستى خود را پشت گردن گذاشته و هر دو دست را از آرنج بر آن حمايل كرده بود. آرام راه مى سپرد و به زمين كه آهسته از زير پاى او فرار مى كرد مى نگريست . در اين ميان ناگاه استخوان كتف گوسفند يا حيوان ديگرى سر راهش سبز شد، ديدن استخوان ، انديشه او را به دنياى ديگرى برد:
- چگونه خداوند در قيامت ، استخوانهاى جدا از رگ و پى و گوشت و خون را دوباره به هم پيوند مى دهد؟
و در سراسر راه ، اين انديشه ذهنش را به خود مشغول داشت .